برچسب:
نویسنده: حمید طاهری
برچسب:
نویسنده: حمید طاهری
برچسب:
نویسنده: حمید طاهری
بزرگ مردا که تو بودی !
چه بازی ها که با نام و نشانت می کنند !
افسوس!
برچسب:
نویسنده: حمید طاهری
برچسب:
نویسنده: حمید طاهری
این کار جدیدی که شروع کرده ام کار بوداریِ ! مثل کار قبلی نیست که همه چیز را در محل کار می گذاشتم و می آمدم بیرون. امروز ظهر که رفتم دنبال آقای پسر جلوی مدرسه، تا نشست تو ماشین گفت: « بابا بوی چوب می دی ! »
بعد کلی این شاخه و آن شاخه پریدن گرویدیم به پیشه ی عیسای ناصری ! خدایا آخر عاقبت مان را ختم به خیر بگردان !
برچسب:
نویسنده: حمید طاهری
برچسب:
نویسنده: حمید طاهری

+ یک عکس قدیمی بر روی بدنه ی سیمانی پل انزلی ـ کنار بساط ماهی فروشان ـ که شاید قدمتش به همان ماه های اولیه انقلاب برگردد. حین کوچه گردی ها همراه عزیزی، یادآوری و نشانم داد.
برچسب:
نویسنده: حمید طاهری
برچسب:
نویسنده: حمید طاهری
چند شب است که می خواهم مطلبی بنویسم. اما وقتی موعدش می رسد فراموشی همه چیز را با خودش می برد. بهمن خوب می دانست که پیر شده ام وقتی آن سررسید کوچک و قشنگ را برایم هدیه آورد و با تاکید گفت: برای یادداشت ایده و مطلب خوب است ...
برچسب:
نویسنده: حمید طاهری